داستان از کجا شروع شد...

با درود
من معصومه سهرابی با نام مستعار مصی هوم هستم
متولد آذر ماه ۱۳۶۶
از بچگی دوست داشتم خونه بکشم، وسایل خونه بچینم، مغازه خونه فروشی و دکوری داشته باشم، دست به تمام کارهای هنری میزدم
نقاشی، کاردستی ، سفال، گلدوزی، قلاب بافی، بافتنی، دوخت لباس عروسک، و …
دوست داشتم یه مغازه داشته باشم که هنر هایی که بلدمو بزارم برای فروش،
هر چی کار هنری بود دوست داشتم انجام بدم، برای همین در مقایسه با هم سن و سال های خودم کمتر تلوزیون و کارتون دیدم و کمتر بازی کردم،
بزرگتر که شدم داداشم تشویقم کرد که معمار بشم، منو می برد مغازه های لوازم مهندسی و میز و وسایل طراحی و نشونم میداد، خیلی دوست داشتم چون رویای بچگیم بود ،خونه بسازم و دکور کنم
رفتم معماری خوندم و فارق التحصیل معماری هستم، خیلی روزای خوبی بود، نمیخوام تعریف کنم ولی فکر کنم به خاطر قدرت تجسم بالایی که داشتم از بقیه بچه ها بهتر بودم، چون معماری یعنی تجسم
یعنی تخیل، یعنی وقتی یه خونه خالی و میبینی بتونی تصور کنی چطوری چیده بشه، وقتی یه نما از بیرون میبینی بتونی حدس بزنی پلن خونه و نقشه ش چطوریه
در کنار درسم چند تا کار ماکت سازی گرفتم، برام خیلی شیرین بود چون تا بحال کار نکرده بودم و دستمزد نگرفته بودم،
نمیدونم شاید به خاطر همون قدرت تجسم من بود که زدم تو کار خودآرایی، یکم از معماری دور شدم ولی باز ته ذهنم عاشقش بودم
با تشویق خواهرم (مرضیه) رفتم کلاس آرایشگری و گریم تخصصی و …) خلاصه یه جوری پشتم درومدن که من آرایشگاه زدم، خواهرم هم شد مسئول آرایشگاه و لاین رنگ و مش
ازون آرایشگاه ها که اصلا تبلیغ نمیکردیم، ازون مدلی که باید زنگ میزدن هماهنگ میکردن که وقت بگیرن
خلاصه مشتری راضی بود به یکی دیگه میگفت ، اون یکی میرفت ۲ تا مشتری میاورد، ۴سالی شد که ما مشغول بودیم و شب نوروز و نمیدیدیم چون تا پاسی از شب همش مشتری داشتیم .
به پیشنهاد یکی از مشتری ها که دوست خواهرم بود، رفتم تخصصی طراحی سه بعدی و یاد گرفتم، خیلی هندونه زیر بغلم گذاشت که انقدر حرفه ای هستی و کارت درسته حیفه ازش پول در بیار، منم که انگار منتظر بودم یکی هولم بده، با خواهرم (مرضیه) تصمیم گرفتیم دنبال کلاس بگردیم، خواهرم مامان دومی منه، همه کارای تحصیل و پیشرفت منو انجام داده، رفت برام دنبال کلاس گشت ، منو ثبت نام کرد و من مشغول شدم، اون موقع من یه لپ تاپ ۱۰ اینج برای گشت و گذار خودم داشتم و با کامپیوتر خواهرم کار میزدم و تمرین میکردم، یک سال ۲ سال ۳ سال ، انقدر رفتم کلاس که چشم بسته کار میزدم
انقدر کارم سنگین شد که دیگه نمیتونستم وقت آرایشگاه بدم، البته دیگه کتف و دستامونم مشکل پیدا کرده بود، با اینکه خیلی مشتری هامون ناراحت شدن و تا چند وقت بعدشم زنگ میزدن ولی مجبور شدیم آرایشگاه و جمع کنیم، به جاش من طراح شدم، کار میگرفتم، طرح میزدم، عشقمم طراحی نما بود ، جالبه وقتی به خواهرم میگفتم دلم برای نما تنگ شده ، فرداش یکی طراحی میخواست انگار انرژیمون میگرفتش، با کمک ۳ تا خواهرام لپ تاپ خریدم، یه لپ تاپ خفن که هنوزم هست و عصای دستمه،
کارم زیاد شد، شبا نمیخوابیدم، پول لپ تاپ درومد و به خواهرام برگردوندم، دائما لپ تاپ روشن بود ، یه شب خاموش شد و … نمیتونم بگم چه حالی داشتم
لپ تاپ نازنینم هاردش پرید، به خاطر رندر های سنگینی که گرفته بودم، رفت زیر دست تعمیر کار، دیدیم اینجوری نمیشه با پولی که داشتم و کمک داداشم سیستم جمع کردم، خفن ترین سیستم که هنوزم تکه، رندرای سنگین و سه سوته میگرفت. با هر دو کار میکردم و طراحی میکردم، خوشحال بودم که تو خونه م ، پیش خانواده، کارم دست خودمه و دوسش هم دارم، رفتم دوره عکاسی گذروندم ، چون وقتی معماری و طراحی میکنی خیلی بهتره کارهای وابسته بهش هم یاد بگیری، تو دانشگاه یه واحد عکاسی داشتیم ولی کامل نبود، خلاصه خیلی حس و حال عکاسیم اومده بود، از میخ تو دیوارم عکس میگرفتم، تو همین میون خواهرم (مرضیه) هم بیکار نبود، خیاطی شو کامل کرد و زد تو کار فانتزی دوزی و کیف، خیلی هم وسواسه و تمیز کار میکنه، ولی حوصله الگو کشی و طراحیشو نداشت، دوباره باهم همکار شدیم، در کنار کارای خودم، طراحی و الگو کشی کارای اونم انجام میدادم، نمیدونم از کجا بلد بودم، شاید همون قدرت تجسم باشه که تونستم، واقعا برای خودمم هم سوال بود که چطوری بلدم یا چطوری با نگاه به یه الگو طرح و میفهمم، خلاصه خواهرم پیج اینستاگرام زد و فروش کیف داشت با وسواس زیاد پارچه انتخاب میکردیم و خواهرم میدوخت، جالبه همون موقع هم من میرفتم پارچه میخریدم و ذوقشو میکردم ، خواهرم هم دعوا میکرد که چرا انقدر پارچه میخری ، چیکارشون کنیم؟
همه چی قاطی پاتی بود، خلاصه اینکه بیکار نبودیم و تلاش خودمونو میکردیم.

تا اینکه من برای یکی از همکار هام طراحی یه فروشگاه لوازم دکوری و مبلمان انجام دادم، خیلی کار سنگینی بود و به شدت شیک بود، بعد از اتمام کار قرار بود افتتاحیه کار من و به عنوان طراح دعوت کنن، ولی یه شب تو اینستا دیدم افتتاحیه تموم شده و اون همکار ،من و دعوت نکرده که هیچ خودشم جای طراح جا زده،
خیلی تو کار ما اینجوری میشه، شاید بالای ۲۰-۳۰ تا کاری که من زدم یا پول کمی دادن یا اسم یکی دیگه رو گذاشتن رو کار که پول بیشتری از فروشش بگیرن، ولی این یکی خیلی دلمو سوزوند، نمیدونم شاید ۱۰۰ بار کلیپ افتتاحیه شو دیدم، دیگه چیزی که برام تو فیلم پر رنگ میشد ناراحتی و پیجوندنم نبود ، مدل فیلم برداری بود، با خودم میگفتم، این چیه مگه؟! منم بلدم اینجوری کلیپ بسازم، مگه چیکار کرده؟!
انگار بانی خیر شد، دوربین و برداشتم و فیلم برداریشو تست کردم، تا اون موقع فقط با دوربینم عکس مینداختم، ولی حس ناراحتی اون فروشگاه باعث شد منم پاشم با دوربینم فیلم برداری کنم، از وسایل خونه، با بازی با لنز و … خلاصه یه پیج اینستا زدم به اسم masih.home میخواستم از لوازم خاص و وسایلم فیلم و عکس بگیرم، تمام وسایلم جالب بود، گفتم در کنار کار طراحیم، بلاگر هوم بشم، شروع کردم به عکاسی، یکی ۲تا فیلم کوتاه چیدمان هم گرفتم، جالبه خیلی طرفدار داشت، خوشم اومد ، گفتم بیام ساخت اکسسوری یاد بدم، کم کم فیلمام بیشتر شد، با خودم گفتم پیجمو بیارم بالا که تبلیغ صفحه خواهرمو بکنم، تک و توک بهم پیشنهاد تبلیغ میدادن که من به ندرت قبول میکردم، تا اینکه با خواهرم یه فیلم مشترک اموزش خیاطی گرفتیم، خیلی بازدید خورد ،خوشم اومد، فکر نمیکردم برای خیاطی باشه، فکر کردم چون ۲نفری بوده ویو گرفته، یکی از دوستایی که خیلی بهم لطف داشت و تو اینستا بهم دایرکت میداد، ، پیشنهاد تبلیغ داد، قیچی جانتک. قبول کردم، با قیچیش فیلم ساختم و یه جا قیچی پارچه ای دوختم، گذاشتم تو صفحه مو تبلیغشو کردم، خیلی از فیلم خوشش اومد، همسرشون چون مدیر عامل شرکت جان و مه بودن بینهایت تعریف کردن .
منم چون به واسطه خواهرم کار با چرخ و دوخت و دوز و بلد بودم خیلی فیلم جالبی شد، بهم پیشنهاد کار داد، گفت برای شرکت ما فیلم بساز
خیلی درخواست کرد، بالاخره قبول کردم چون خیلی استرس داشتم ،خودم کار داشتم ترسیدم نرسم و بدقول بشم، خلاصه چرخ و وسایل هاشونو فرستادن و من شدم عضو کوچکی از خانواده جانتک، (جان و مه)
تولید محتوا و اموزش هاشون با من بود. خیلی باعث پیشرفت من بودن، چون به خاطر اونا و وظیفه ای که گردن من گذاشته بودن، دائم در حال آزمون و خطا بودم و همینجوری یهویی شدم فانتزی دوز. پیجم از دکوراسیون و لوازم خونه سوییچ شد رو خیاطی و دوختای فانتزی، کارم زیاد شد، هم کار طراحی داشتم، هم فیلم برداری و ساخت فیلم، در کنارش برنامه های تدوین و یاد گرفتم ،افتر افکت و طراحی سایت و خلاصه من عاشق برنامه های کامپیوتریم و دوست دارم همشو یاد بگیرم و تو کارم پیشرفت کنم.
کار طراحی معماریم و کم کردم، چون یه تایم زیادی تو دوران کرونا نمیشد رفت سر ساختمون و کار خوابیده بود، ولی خدارو شکر کردم که کار دیگه ای داشتم که بیکار نباشم، از بیکاری و یه جا نشستن متنفرم
با همفکری خواهرم شروع کردم به دوره گذاشتن، هم اموزش رایگان هم دوره مجازی، مشکلی نداشتم چون میدونستم از پس کار بر میام و همچنان من و خواهرم با هم کار میکردیم و من راضی ترینم ، چون خواهرم مدیر لایقیه .
پیج آپارات و یوتوب داشتم ولی فعال نبود، به واسطه آموزش هام اونارو هم بالا آوردم که بتونم با فعالیت تو این دو پلتفرم هم بالا بیام.
تو کار من هرچی که استفاده میکردم و سوال میپرسیدن که از کجا خریدی؟! منم چون تبلیغات دوست نداشتم انجام بدم فقط در حد کامنت معرفی میکردم، حتی اگه پارچه فروشی درخواست تبلیغ میکرد ، من ازش نیم متر پارچه میگرفتم و با همون پارچه یه فیلم براش میساختم و هزینه نمیگرفتم، چون دوست نداشتم تبلیغ انجام بدم، به نظر من آدم باید از هنرش پول در بیاره، هنر من هم آموزش هام بود ،
به خواهرم اصرار کردم بیا خرازی بزنیم و لوازم خیاطی و خودمون بفروشیم، من میدوزم و فیلم میگیرم وسایلشم که بقیه نمیتونن پیدا کنن راحت بیان خرازیمون و تهیه کنن، یه مدت کوتاهی مشورت کردیم که خواهرم راضی شد و خرازی مهربان شروع به کار کرد، مثل بچه مونه، بزرگش کردیم همه وسایلاشو با عشق خریدیم، به واسطه ما شوهر اون یکی خواهرم هم پارچه فروشی زد و شد زیر مجموعه ما ، معرفیام کامل شد، هم خرازی هم پارچه فروشی
بعد از این همه اتفاق تصمیم گرفتم سایت داشته باشم ، همیشه تو فکرم بود ولی اقدام نکرده بودم ، یعنی اصن نمیدونستم چیکار کنم تو سایتم ، ولی الان میدونم، الان دستم پره، و این سایت با عشق براتون طراحی کردم که راحت و بدون دردسر بتونید آموزش ببینید، پیشرفت کنید، کسب و کار خودتونو راه بندازید.

الان بعد از گذشت 8 سال از داشتن پیج آموزشی اینستاگرامم بیش از ۱۰/۰۰۰ هنرجو دارم که هم از دوره های مجازی استفاده کردن و هم از آموزش های رایگان، هم خیالشون راحته که از کجا وسایل و تهیه کنن و هم از کجا پارچه بخرن.
در کنار این پیج، کارهای کوچیک دیگه ای هم شروع کردم که ایمان دارم اونا هم رشد میکنن و بزرگ میشن، مثل بقیه کارهامون
پدر من مخالف کار کردن دختراش بود، چون مشکل مالی نداشتیم و اعتقاد داشت ، دختر باید دختری کنه، بخره بپوشه، بگرده و خوش بگذرونه، ولی زود رفت خیلی زود، من ۱۲ سالم بود و برام کم موند.
با اینکه انقدر به فکرمون بود و میتونستیم کار نکنیم و تا همیشه از داشته هامون استفاده کنیم ولی ما دخترهای همون پدریم، فعال و پر انرژی، نمیتونیم بیکار بشینیم، نمیتونیم بخوریم و بخوابیم
باید انرژیمون و تو کار تخلیه کنیم، باید مثل خودش دست دیگران و بگیریم و کمک دیگران باشیم.
من افتخار میکنم به خانواده ای که دارم، به تک تکشون، به اخلاق خوبشون که هیچ وقت به من نه نگفتن ، همیشه به جای نه گفتن ، بهترینارو جلوی پام گذاشتن، همیشه بهترین و برام تهیه کردن و تک تکشون برام مادر و پدر بودن.
خواهرم (مرضیه) که همیشه مامان دومی من بود و هست، همکارم، شریکم ، و امید من برای ادامه دادن این زندگی و مسیری که میرم
ما ادامه میدیم و میدونم خدا برامون بهترین و در نظر گرفته
.
این زندگی همچنان ادامه دارد……
.
مرسی از شما دوستان که هستین و با انرژی مثبتتون حمایت میکنید.
تمام تلاشم و برای پیشرفتتون میکنم و تا عمری باشه کنارتون میمونم
دوستون دارم..

گالری تصاویر